عروس ِ جدیدم :)

خرید بک لینک
* قـراره یه تصمیم مهم بگیرم . تصمیمی که می تونه یه سکوی پرش باشه برام . حالا تا حتمی شدنش نمی تونم بگم جریان از چه قراره . ولی همین حالا ، با همین شرایط هم خیلی خوشحالم که من جز بهترین ها بودم . دو خط بالا مربوط به چند پست قبل تر بوده و تصمیمی که کلی ذهنم رو درگیر خودش کرد و در نهایت جواب مثبتی که به پیشنهادشون دادم . ولی امروز صبح فهمیدم که یه سری از همکاران همچین سوزشون اومد که یه دختر شهرستانی با سابقه ی کاری نه چندان طولانی ، از یه شهر کوچیک بیاد پایتخت و در عرض دو سال همچین خودش رو نشون بده که یهویی قرار شه از پرستاری به سوپروایزری ارتقاء پیدا کنه . جوابی در مقابل اقدامشون ندارم جز لبخندی که هزاران معنا داره . و باز هم خدا رو هزاران هزار بار شاکرم که بدون اینکه پارتی بازی در کار باشه و کسی سفارشم رو کرده باشه تنها و تنها برای سابقه ی خوب کاریم و تشویقهایی که همراهان و بیماران کتبا" برام رد کردن و زیر ذره بین بودنمون توسط مسئولین بیمارستان من انتخاب شدم ... هر چند منم و یک دنیا علامت سئوال در ذهنم که کدوم یکی از همکارها باعث شد که نهایتا سرپرستار رضایت به این ارتقاء نده . ناراحتیم عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:33

* زنی که زمان خواب ، قبل از خاموشی چراغ ، رو به روی آینه می ایستد و موهایش را شانه می کند و بعد با وسواس رژ لبی را انتخاب کرده و با دقت بر لبانش می کشد ، روایت شده که حکم بمب را دارد .

ازش دوری کنید ... دیدم که میگم !

عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:33

* نمی دونم خاصیت روزهای پایانی سال چیه که ناخودآگاه آدم رو بیشتر از هر زمانی به یاد عزیزهای از دست رفته مون می ندازه . امروز بابابزرگم جلوی چشمام رژه میره . با همون کت و شلوار قهوه ایش . با همون کلاه شاپوش ! در حال قدم زدن در مسیر دکان کوچیک و خونه ست . انگشت اشاره و میانی دست راستش رو توی جیب جلیقه ش قرار داده و با نگاهی اخمو بهم نزدیک میشه . با ذوق می رم سمتش و خم میشه و صورتم رو می بوسه . از تو جیب کتش کلوچه ای در میاره و میده بهم . چند باری دست نوازش به سرم میکشه و به راهش ادامه میده ... ( متاسفانه من از بابا بزرگم تنها همین یک عکس رو تو آرشیوم دارم که واسه سالهای خونه نشین شدنشه ) بهش میگفتن اوستا ! استاد خیاطی بود :) روحش شاد ... امروز بارها و بارها همین صحنه اومد جلوی چشمم. چقدر دلم براش تنگ شده . اگه هنوز این افراد مهربون رو توی زندگیتون دارین قدرشون رو بدونین که گوهرهای نایابی هستن ... عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:33

125 ی های قهرمان ... * چهل روز از حادثه ی دردناک فاجعه ی آتش سوزیه پلاسکو می گذره . چهل شب و روزه که چشمهای منتظره عزیزانتون ، شما رو ندیدن و نخواهند دید . دستهایی که به گرمای وجود شما همسران و پدران و برادران و ... فشرده نشد و قلبهایی که از این دوری نتپید . چهل روزی که عزیزانتون سیاه پوش شدند . چهل روزی که اسمون این شهر اون همه دود و آتش رو در خودش هضم کرد و حالا ... جز یاد عظمت و بزرگواریتون و سنگینی غم هجرانه شما عزیزان چیزی به جا نمونده . عزیزانه از دست رفته ... روحتان شاد . عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:22

مدتی بود که دلم میخواست هدیه ای به خودم تقدیم کنم :) بعده چند وقت با راهنمایی نویسنده ی کتاب " آدم ها عاشق به دنیا می آیند " جناب علی منتخبی ، با انتشارات تماس گرفتم و گفتن برای ارسال کتاب باهاتون هماهنگی میشه . یک هفته ای گذشت و خبری نشد . در نهایت دیروز با یه سرچ ساده تو سایت دیجی کالا فهمیدم که این کتاب موجوده و می تونم آنلاین خریداری کنم . ظهر درخواستم رو ثبت کردم و عصر داخل مترو بودم که باهام تماس گرفتن و گفتن فردا ظهر ( دوشنبه ) برای تحویل بسته میان . و امروز ظهر کتاب به دستم رسید . جالبه ! وقتایی که آدم منتظر رسیدن یک بسته ی پستیه ( حالا هر چی که میخواد باشه ) اونروز هر چی موتوره مسیرش به کوچه تون می خوره . اصلا انگار همه ی شهر با هم همدست میشن تا هی انتظار رو برات سخت و سخت تر کنن . و شاید دلنشین تر . البته این انتظار کمی فرق میکرد . ولی خب بازم هیجان خودش رو داشت . مثل وقتایی که از کنار صندوق پستی ولیعصر که میگذرم میگم یه بار خودم برای خودم نامه ای ارسال کنم و باز خودم رو از این لذت مشعوف کنم . هر چند دیوونه بازیه :))))خلاصه کتاب به دستم رسید و به خودم هدیه ش کردم . مبارکم عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:22

فردا شب مرخصی هستم و بدین ترتیب تا پنجشنبه ساعت 15:45 خونه هستم . ناگفته نمونه که به امید خدا فردا یاس و محمد میان اینجا . البته قراره یاس جیب ما رو خالی کنه :)))))) یادش بخیر اونوقتا که ما بچه بودیم مادرمون چهار متر پارچه می خرید دو دست لباس برامون می دوخت به همراه یه پیژامه ی دمپا گشاده اضافه :)))))) الان ولی بچه ها گول نمی خورن همین دیشب آقا گل یه پستی گذاشتن با عنوان " دوای درد مرا هیچ کس نمی فهمید " اینم کامنت بنده در رابطه با پست ایشون :) و خدای من شاهده که ذررررره ای اغراق نکردم . تا شد امشب ! دیدم باباحاجی باز بدنش رو می خارونه . گفتم باباجان چای نبات جواب گو نیست . یه ستریزین یا هیدروکسی زین بخور راحت شی . به محض اینکه این رو گفتم از جاش بلند شد و رفت سراغ قرص ها . دیدم سعی داره اسم قرص رو بخونه . میگفت اینجا چی نوشته ؟ هیوت... هیوت... گفتم نه ! هیدروکسی زین ! گفت نههه چیزه دیگه ست . رفتم دیدم قرص هیوتکس تو دستشه . گفتم این هیوسینه . گفت نه چیز دیگه ست . گفتم هیوتکس همون هیوسن ان هست با نام تجاری دیگه . بعد با انگشتم به هیوسین ان ( که ریزتر نوشته شد بود) اشاره کردم . قرص عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 12:22

مکان : مترو خط تجریش زمان : عصر چند روز قبل جمعیت به شکل عجیبی زیاده ! به یکی از ایستگاه های چند مسیره میرسیم که ازدحام به شکل وحشتناکی به داخل هجوم میارن . من دقیقا جفت در رو به رویی گیر افتادم . در حالیکه کیفم رو بین دو تا پاهام نگه داشتم تمام تلاشم رو میکنم که دستم رو به چیزی گیر بدم تا تعادلم رو حفظ کنم . ایستگاه بعد سه چهار نفری پیاده میشن و باز افراد بیشتری داخل میشن . کمی خودم رو به کنار میکشم و به شیشه ی جانبی تکیه میدم . شش خانوم جلوی من ایستادن و با هم حرف از دمنوش میزنن ! قراره همگی خونه ی یکی از اونها برن به صرف دمنوش . ملت عجب خوشی ان . دو ایستگاه بعد هم به همین ترتیب تعداد کمتری خارج میشن و چند برابر وارد ... دقیقا حس میکنم بین جمعیتی از بانوان گیر افتادم . نفسم تنگ و تنگ تر میشه . مترو با سرعت در حال حرکته و من لحظه به لحظه رنگم پریده تر میشه . خم میشم تا بلکه کیفم رو به بالا بکشم تا اسپری م رو بردارم ولی امکان دسترسی به کیف هیچ جوره نیست . از پشت به شیشه چسبیدم و از جلو هم چند نفر به سینه م فشار میارن . قفسه سینه م هیچ راهی برای دم و بازدم نداره . یه لحظه سرم گیج میر عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:42

* تـو یه بخشی کار میکنم که تقریبا نیمی از بیمارهاش مبتلا به این بیماری صعب العلاج و شاید بشه گفت حتی لاعلاجن ! بخدا افسردگی گرفتم . وقتی بیمار جدیدی میاد و با این تشخیص تشکیل پرونده میده علیرغم اینکه سعی میکنیم امیدوارش کنیم ولی وقتی تو ذهنمون دنبال یه مورد می گردیم که مثال بزنیم خوب شده هیچی پیدا نمیشه . هر بار یه کیس جدید که یا خیلی جوونن و آدم دلش برای جوونیشون کباب میشه و یا از شدت کهولت سن خونواده رضایت به جراحی و شیمی درمانی نمیدن و یا میان ساله و هزار امید و آرزو برای فرزندان جوونش داره . مثلا همین حالا یکی تو بخشمون هست که توی اسفند ماه عروسیه پسرشه . حالا که باید در تدارک مجلس عروسی پسرش باشه بیشتر از یکماهه که در بخشمون بستری و نوتروفیل خونش صفر !!! باید ایزوله ی معکوس بشه ولی نداره که هزینه ش رو بده ! دائما تبهای بالای چهل درجه ... نمیدونم تا عروسیه پسرش دووم میاره یا نه . امروز صبح با تماس زن عمو (سین) از خواب بیدار شدم . گریه میکرد . مطلع شدم که دوست صمیمی چند ساله ش که همسایه ی فعلیشونم هست مبتلا شده . قراره فردا بیمارستانمون بستری شه برای عمل تا بخشی از کولون برداشته شه عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:42

عنوان : مصرع آغازین شعری از شاعر بزرگ کشورمون حافظ شیرازی :) ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ... آقا یزدان ، روشنای عزیز ، شادی گل و آقا جواد خوش اومدین .خوشحال میشم که ذوقتون رو باهام شریک شین . منتظر هنر و قلم زیباتون هستم . با تشکر از شما :) کلامی با سایر دوستان هر کدوم از عزیزانی که تمایل داشتن می تونن در این مشاعره شرکت کنن . سخت نیست . هر کسی هر چقدر توانایی و ذوقش رو داره مصرع بالا ( عنوان) رو ادامه میده . این مسابقه نیست . صرفا بهونه ای هست برای دور هم بودن و کمی قلقلک دادن توانایی هر فرد . هر کدوم از شما دوستانِ همیشه همراه که تمایل داشتین می تونین شرکت کنین . منم خوشحال میشم . و اما شعر دوستان و همراهان عزیز :) شعر آقا یزدان عزیز همشهری بی نظیرم ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنیسوز سرمای زمستان" توحاشا نکنیتن تبدار در این فصل" اگر گُل کردهبه سیاحت هوس جنگل و دریا نکنیروی خوش از من ِ مسکین چوبدیده بارانبرف هم گشته فزون" وِل وِله برپا نکنیبهر باران همه شب ذکر و دعا میکردیبرف طوری شده مهمان که تمنّا نکنیهمه دشت کفن پوش شدن در این شهرسفر از بهر تماشا سوی صحرا نکن عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 206 تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:42

این پست مربوط به یک سال و نیم قبل میشه :) [کلیک] بنده دیشب رو به روی همکار عزیز ( مسئول شیفتمون) قرار گرفتم و بسان ِ یک مَرد اعتراف کردم اوایل چقدر دوسش نداشتم :) ازش حلالیت خواستم و بابت قضاوت عجولانه م ازش عذر خواهی کردم . ایشون هم اعتراف کرد که متاسفانه سطح برخورد اجتماعیشون در برابر افراد نا آشنا خیلی پایینه و همیشه در برخورد اول طرف مقابل رو از خودشون می رنجونن . یه جورایی همدیگه رو به خوبی درک کردیم . آخرش پرسید الانم همون حس رو به من داری ؟ گفتم الان که شدیدا دوستت دارم ... واقعا هم همینطوره . خیلی وقته که تو دلم اخلاق و منش و مخصوصا حس مسئولیت پذیریش در قبال کارش رو تحسین میکنم . خوشحالم که تونستم بعده این همه وقت حرفم رو بهش بزنم . واقعا بیخ گلوم گیر کرده بود و ناگفته نمونه بابت قضاوتم عذاب وجدان هم داشتم :) + عکس بی مناسبت ثبت شد . مربوط به بارش برفه هفته ی قبله :) عروس ِ جدیدم :)...

ما را در سایت عروس ِ جدیدم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 174 تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:42

صفحه بندی